...هنوز هم
عشق قائم به دو عامل است : باید هنر اعتماد کردن را آموخته باشد،باید ریشه در آزادی داشته باشد.
نمیدانم از کجا باید شروع کنم... فقط می دانم حرف های زیادی هست که میان دم و بازدم هایم قورت داده ام، می دهم هنوز. هنوز بوی خیابان های باران خورده که می آبد من میمانم و دردی که قلبم را از جا میکند و بغضی که نه اشک می شود نه پایین می رود. هنوز درد میکند جای زخم هایی که حالا فکر میکنم اگر تو زدی من بودم که پیشتر اوردم برای زخمی دوباره.اما این چیزی ار دردش را نمی کاهد فقط عمیق تر درد می کند و من بیشتر و بیشتر از خودم گله مند می شوم.خشمگین میشوم و دست آخر اشک هایم به حال خودم سرازیر می شوند. این روزها اشک هایم فقط برای خودم از گونه هایم می غلتند، تنها بهانه شان خودم هستم. هر بار از من می پرسی دلت تنگ من نشد؟ و خیره می مانی به لب هایم ....جواب میدهم: نه! همین یک کلمه و تو همان طور خیره می مانی و میبینم که درونت می آشوبد و دم نمی زنی! شابد هم می گویی جای اعتراض نیست خودم کردم! دلم تنگ نمیشد.تنگ هیچ چیزی که بوی تو را بدهد حتی! فقط دلم مچاله میشد اگر چیزی بوی تو را می داد. و یاد تک تک کلمات و نگاه هایت که زخم زده بود درد می گرفت. دلم تنگ شده.همین حالا.الان.و چیزی ندارم برای گفتن.بغض خفه ام می کند و من فنجان چای را میان دست هایم محکم تر می فشارم/هی آرام باش آرام آرام... دلم مادرم را می خواهد که سخت گریه کنم و او گریه نکند.چیزی که امکان ندارد. چرا همه چیز اینقدر سخت شده است؟ حتی خواستن ساعتی با تو بودن؟حتی هوای چند قدم راه رفتن با تو ؟ انهم زمانی که میگویی من تنها امید زنده بودن توام... سال 91 روز دوم من موندم بین دردهای سالی که گذشت بین تویی که رفتی, نخواستی,کشتی. موندم بین اینها و تویی که برگشتی و همه چی رو قبول میکنی, کوتاه میای, می خوای و مصرانه به بودن با من اصرار می کنی. من موندم بین تو و اعتمادی که نیست آدم ها دلشان ترک برمیدارد. بعضی ها آرام آرام بعضی ها بدون درنگ. آدم ها دلهای ترک خورده شان را قایم میکنند. بعضی ها ناشیانه و بعضی ها ماهرانه. بعضی ها به خاطر غرور بی حد شان ، بعضی ها به خاطر تحمل زیادشان. اما همه شان از درون تهی میشوند انگار همه چیز از همان درز ترکی که برداشته اند به بیرون نشت میکند.بعضی ها قطره قطره بعضی ها آرام و روان. اما همه شان دست و پا میزنند برای هرآنچه که از دست میرود. بعضی ها با صدای بلند بعضی ها بی صدا چنگ میزنند به هرچیزی که میتواند لحظه ای حتی بیشتر نگهشان دارد. همگی اما در نهایت خالی میشوند و میشکنند. و دیگر چیزی را قایم نمیکنند. دیگر دل شکسته شان را میان بغض گلو و نگاه ها و لبخند های آماسیده بر لب هایشان پنهان نمی کنند. دل شکسته شان را عریان و تهی وا میگذارند. جای همه چیزهایی که برای از دست نرفتنش دست و پا زده اند میشود چیزی میان خشم و انتقام.چیزی میان سخت شدن و از دست رفتن. میشود گم شدن. بغضت دیگر فقط برای حماقتی که کرده ای میشکند.همین. یک عاشقانه آرام آرام شروع میشود،آهسته آهسته در تار و پودت راه می رود. آنقدر آرام که صدای آمدنش را نمی شنوی.نمی بینی گاهی حتی... و این آغاز فصه ایست که پایانش را نمی دانی. پ.ن : باور انسان ها سخت است. باور از دست دادنش سخت تر حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده.. حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت باید اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - زنی با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت میبینی عشق همیشه جاودانگی میاورد ............. از : گیلدا ایازی
| Design By : Night Skin |

