...هنوز هم

عشق قائم به دو عامل است : باید هنر اعتماد کردن را آموخته باشد،باید ریشه در آزادی داشته باشد.

یک عاشقانه آرام

آرام شروع میشود،آهسته آهسته در تار و پودت راه می رود. آنقدر آرام که صدای آمدنش را نمی شنوی.نمی بینی گاهی حتی... و این آغاز فصه ایست که پایانش را نمی دانی.

پ.ن : باور انسان ها سخت است. باور از دست دادنش سخت تر

نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نگار نويدي نظرات () |

 

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..

 حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

 باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- زنی

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت

 میبینی

عشق همیشه

جاودانگی میاورد

.............

 

 

از : گیلدا ایازی

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نگار نويدي نظرات () |

این روزها سعی میکنم بنویسم...هر چند چیز زیادی برای گفتن نیست.

ساختن چیزی نو، حرفی نو، نگاهی نو، مداری، لبخندی، روالی نو...دست هایم هنوز یخ میزند گاهی که حتی تصویر آن خیابان لعنتی را میبینم.خنده آماسیده میشود روی لبهایم و بغضی از نفرت گلویم را فشار میدهد وقتی ردی از اطرافیانت جایی میبینم و میشنوم...

از همه حرف ها و نگاه های بی در و پیکرت، از همه شوری گونه هایم، از همه ضجه ها و نخواستن هایت، از همه سکوت های بی هنگامت میان کلام های مانده در بغض من، از همه دردهایی که مرا در آغوش می فشرد و من جایی برای رهایی از این آغوش وحشتناک نداشتم.از تمام ندانستن ها و نتوانستن هایت گذشتم.

پسرک قصه زندگی من! هر بار میان قطره های سرم از تنم میشویمت. قطره به قطره.هر بار که قلبم چنگ  میزند به تنم میان اشک هایم از تنم میروی. روی شیار گونه هایم راه میبرمت.

اینجا میان بزرگراه های این شهر درندشت و غریبه گم میشوم، آدم این سه سال را که با تو زندگی کرد را دفن میکنم.اینجا روی بام تهران تمام خودم را مرور میکنم.خودم را نوازش میکنم ، زخم هایم را آرام میکنم. اینجا میان مردمانی که نمیشناسم راه میروم و خوشحالم که کسی نمیشناسدم و من میتوانم برای خودم حرف بزنم و گریه کنم بی آنکه نگران نگاه های کسی باشم.

حال همه ما خوب است.

نوشته شده در ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط نگار نويدي نظرات () |

تا به حال مانده ای میان ندانسته هایی که هر دقیقه مغزت را متلاشی میکنند و قلبت را از جا میکَنَند؟ مانده ای میان 3 سال دوستت دارم و نمیدانم های یک نفر که ادعا می کرد عاشق است؟ مانده ای بین چه کنم چه کنم های خودت؟ دیده ای که دستهایت از همان نوک انگشت شروع میکند به بی حس شدن میرسد به قفسه سینه ات، به قلب، تپش های قلبت را شنیده ای که گوش های گرفته ات را از درون کر میکند و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی؟ فقط دلت میخواهد بمیری و خلاص. مانده ای بین هق هق گریه هایت و نفسی که دیگر هق هق بعدی را بالا نمی آید انگار؟

این منم، خسته تر از همه لحظات زندگی ام، خالی تر از همیشه، دیگر نه تنها تکه های گمشده ام نیست بلکه خودم هم گم شده ام.گمم، گیجم، بی پناهی می بُرَدم،تنهایی می خراشدم، و سیل ناباوری بنیانم را میکَنَد.

آغوش ات اندک جایی بود برای مردن، اندک جایی برای ماندن، دیگر نیست، برای من نیست. دستهایت یقین بود و آرامش، دیگر نمیدانم از نوازش کدام تن بازگشته اند. دیدگانت پر بود از حس عزیز دوست داشتن، من دیگر نگاهت را باز نمیشناسم. صدایت هُرم  گرم نفست بود و بس، غریب وار می شنوم کلمات نا آشنای سرد را که....

تا به حال مانده ای میان این همه که بدانی نبودن چقدر خواستنی میشود برای آدمی؟ دست و پا زده ای میان این همه که بدانی چطور از درد به خودت میپیچی و نمیمیری؟ خفه شده ای میان تک تک خاطراتت و این همه هجوم نامردانه انسانی که اعتماد کرده ای که بدانی آدمی سیر میشود از زندگی،آدمی مرگ میشود هر لحظه،آدمی می خواهد قلبش را از جا بکند که دیگر نتپد برای این همه،آدمی بالا می آورد خودش را هی هی هی...و تمام نمیشود این بغض لعنتی و تمام نمیشود این نفس های لعنتی...

من گم شده ام، می فهمید؟کسی می فهمد معنی دردناک این جمله را؟ من گم شده ام، میان آن همه که رفت من هم رفته ام، از دست،از یاد،از زندگی، از عشق، از اعتماد، از خواستن های بی پروا، از خودم ، از امید، آرزو،آغوش، کلام های نگفته...

کسی که قول داده بود آدم ته دنیای من شود، ته دنیای مرا نقش می زند، رنگ میکند، طرح می زند. ویران شدنم را به تماشا نشسته ام.

نوشته شده در ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط نگار نويدي نظرات () |

این جا پایان دنیای من است.

پ.ن :


در زندگی هر آدمی یک چیزهایی هست...،
یک حس‌هایی،یک خوشبختی‌های کوچکی‌،که هرگز تکرار نخواهند شد... مثل اولین تجربه عاشق شدن و آن کولی‌بازی‌ها و جوات‌بازی‌های بعدش.مثل اولین بوسه‌ای که از لب معشوقه‌ات می‌چینی و از فرط نابلدی با دماغی که کأنهُ دماغ پینیکویست توی دماغش می‌روی و های‌های می‌خندی،مثل اولین باری که دستش را به دست می‌گیری و دلت هری می‌ریزد،مثل اولین چشم در چشم شدن‌ها،مثل آن شرمی که پس از اولین بوسه داری،مثل آن آغوش گرمی که هرگز تکرار نخواهد شد...
در زندگی هر آدمی یک چیزهایی هست...،
یک حس‌هایی،یک لحظاتی،که می‌گـ.اید،مثل آخرین بوسه‌ای که هرگز ندانستی این آخرین بود.مثل آخرین لحظه‌ی دیدار،آخرین هم‌آغوشی،آخرین لبخند،آخرین نوازش‌ها و... آخرین نگاه... امان از این آخرین‌ها...امان...

 

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط نگار نويدي نظرات () |


Design By : Night Skin